حول یک مدار بسته می چرخم و سعی میکنم دست هایم را به دست هایت برسانم . سعی میکنم به نیمه تو پای بگذارم تا در این چرخش های متوالی و سرگیجه های مدوام کنار هم باشیم . اما دوران ها هرلحظه شدید تر میشود و سرگیجه ها هم طاقت را ازم می برند و من جای تو را هر لحظه گم میکنم . باور کن به هر گوشه این مدار دست برده ام اما تو انگار نیستی وجود نداشته ایی . منطق در این چرخش ها همراهم نیست که یادم بیاورد تو نیز می چرخی .
اما
چشم های من به تو یاد می دهد که هوشیار باشی . در خواب هزاران راه روشن به تو نشان می دهند و دست هایت مهربانانه یاد می گیرند که بخشنده باشند .
از میان این همه فلز و دود این همه سیگار ، از میان این همه چرخ و دنده و بوی بدی آدم ها بهم من بوی خوبی و مهربانی تو را در این همه ازدحام گم نمی کنم . نه من گم نمی کنم . بیشتر مهربانی کن . لبخند های روشنت را نمایان کن . باید بوی تو فضا را فتح کند . باید فاتح شوی .
.
.
نقطه ایی روشن . نقطه ایی بسیار روشن .
اکنون می بینمت .
و حال روز ها و ماه ها و سال هاست که در زمان حول این مدار بسته شناورم . هیچ چیز را به خاطر نمی آورم . فقط یادم می آید که رهایت کردم . فقط همین .
