تبليغاتX
پشتیبان شبکه !
دریا ! پنجشنبه ششم مرداد 1390 23:47
این شعرو خودم گفتم... می دونم مشکل داره ولی قشنگه:


دریا


دریا  ! ، درتابم ، گویی که از من دوری
 دریا ! ، نالانم ، آرامی و مغروری
دریا ! ، می دانم ، همه عمر  پی ام می جویی
دریا ! نگرانم  ، در خوابی و مسروری ؟؟؟
دریا ! می چرخی و می رقصی هم در بر صیادت؟؟!!
این رسم شکارت چیست؟؟ قربان رخ ماهت
دریا ! ، موجت شده خاموش ، بی غرش و مدهوش
برگیر و فشارم ده ، چون عشق در آغوش
دریا !  از سرو بیاموز ، سبز است همه روز   
می گوید و می خندد بر غصه ی دیروز

 سعید رضا ولی زاده (سرو)

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

D-link و حس زندگی !!!! شنبه سوم اردیبهشت 1390 22:40

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

خاطرات سربازی سه شنبه پنجم بهمن 1389 10:55
خوب ۳۵ روزش هم گذشت ... خدا رو شکر..دیگه عادت کردیم...روز های اول اونا بشین پاشو میدادن و ما خسته می شیدم و حالا اونا بشین پاشو میدن تا خودشون خسته می شن

دیگه میدون تیر ها هم تموم شد... کارهای سختش می مونه چندتا رزم شبانه و اردو و اونم می گذره به امید خدا...

اما جاتون خالی دیروز رفتیم آشپزخونه...(همه می رن آشپرخونه بخور بخور) ما پدرمون درامد ....۴ تن گوشت یخی و مرغ  خالی کردیم

بعدشم چند تا دیک چرب با بدبختی شستیم

اما بازم بد نبود...دیگ سیب زمینی سرخ کرده اونجا بود هر کاری میکردیم چند تا بر می داشتیم می خوردیم

راستی الان اربعین و من نزدیک حرم امام رضا هستم...جاتون خالی زیارتی هم کردیم.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

دوشنبه هشتم آذر 1389 8:7
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: خداوندا نمی فهمم؟! خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 12 دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 9:33
حكايتهاي مديريت 12
متن حكايت
ماهي تازه يكي از غذاهاي اصلي مردم ژاپن است. ژاپن كشوري جزيره اي ست كه محصور در آبهايي است كه منبع عظيم ماهي را در خود دارد. اما سالها پيش بعلت صيد بي رويه با استفاده از تكنولوژي هاي پيشرفته، منابع آبزيان در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت كاهش يافت به صورتي كه كشتي هاي صيد ماهي مجبور شدند به آبهاي دورتر براي صيد ماهي بروند. اما مشكل اين بود كه با طي مسافت زياد، ماهي ها تازگي خود را از دست مي دادند و ژاپني ها كه عادت به خوردن ماهي تازه داشتند رغبت چنداني به خوردن ماهي هاي جديد از خود نشان نمي دادند.
صاحبان كشتي ها و صنايع ماهيگيري براي حل اين مسئله در كشتي ها، حوضچه هايي تعبيه كردند. در واقع پس از صيد ماهيها، آنها را در حوضچه ها مي ريختند تا ماهي ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند. علي رغم اين ترفند هنوز مردم عقيده داشتند كه اين ماهي ها نيز مزه و طعم ماهي تازه را ندارند و از آنها استقبال نكردند.
صاحبان كشتي ها كه خود را با يك بحران بزرگ و جدي روبرو مي ديدند به فكر يك راه حل نهايي افتادند. تحقيقات نشان مي داد درست است كه ماهي ها زنده به ساحل مي رسند اما چون همانند محيط طبيعي خود از حركت و فعاليت برخوردار نبودند، هنگام مصرف نيز طعم ماهي تازه را نمي دادند. راه حل نهايي استفاده از كوسه ماهي هاي كوچكي بود كه آنها را در حوضچه هاي ماهي ها انداختند. هر چند تعدادي از ماهي ها توسط اين كوسه ماهي ها شكار مي شدند اما درصد عمده اي زنده مي ماندند. در واقع از آنجا كه ماهي ها مرتب توسط كوسه ها مورد تعقيب قرار مي گرفتند، يك لحظه آرام و قرار نداشتند و همان تحركي را از خود نشان مي دادند كه در محيط طبيعي زندگي خود داشتند. ناگفته پيداست كه ژاپني ها از اين ماهي ها استقبال كردند و آنها را به عنوان ماهي هاي تازه مي خريدند.
شرح حكايت
اگر مي خواهيد هميشه در حال حركت، رشد و پويايي باشيد كوسه اي در حوضچه زندگي خود بيندازيد؛
             كوسه مشكلات.
                       زيرا آنچه زندگي ما را تهديد مي كند سكون، بي تحركي و در جا زدن و در نهايت پوسيدن است.
آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود            دريا شود آن رود كه پيوسته روان است

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 11 دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 9:31
حكايتهاي مديريت 11
متن حكايت
مردي قوي هيكل در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند. روز اول در جنگل، ۱۸ درخت را قطع كرد. رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد. روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد، ولي ۱۵ درخت را قطع كرد. روز سوم بيشتر كار كرد، اما فقط ۱۰ درخت بريد. به نظرش آمد كه ضعيف شده است.
نزد رئيسش رفت و عذر خواست و گفت: «نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم، درخت كمتري مي برم!!!»
رئيس پرسيد: «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي؟»
او گفت: براي اين كار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

شنبه بیست و دوم آبان 1389 8:28

آورده اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او .

شیخ احوال بهلول را پرسید ؛ گفتند : او مردی دیوانه است !

گفت : او را طلب کنید که مرا با او کار است . پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند

شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد .

بهلول جواب سلام او را داده پرسید : چه کسی؟ گفت : منم شیخ جنید بغدادی .

گفت : تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می کنی؟

گفت : آری . گفت : طعام چگونه می خوری؟

گفت : اول " بسم الله " می گویم و از پیش خود می خورم و لقمه کوچک برمی دارم ، به طرف راست دهان می گذارم و آهسته می جوم و به دیگران نظر نمی کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم و هر لقمه که می خورم "بسم الله" می گویم و در اول وآخر دست می شویم ...

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و گفت : تو می خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی دانی !!!

پس به راه خود رفت . مریدان شیخ را گفتند : یا شیخ این مرد دیوانه است . خندید و گفت : سخن راست را از دیوانه باید شنید واز عقب او روان شد تا به او رسید .

بهلول پرسید : چه کسی هستی؟ جواب داد : شیخ بغدادی که طعام خوردن خود نمی داند

بهلول گفت : آیا سخن گفتن خود را می دانی؟ گفت : آری پرسید : چگونه سخن می گویی؟

گفت : سخن به قدر می گویم و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شون و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم . پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت : گذشته از طعام خوردن ، سخن گفتن را هم نمی دانی !!!

پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت ، مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟!

جنید گفت : مرا با او کار است ، شما نمی دانید . باز بدنبال او رفت تا به او رسید

بهلول گفت : از من چه می خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی ، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟

گفت : آری گفت : چگونه می خوابی؟!

گفت : چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب می شوم ، و پس از آن آداب خوابیدن را بیان کرد

بهلول گفت : فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی !!!

خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت : ای بهلول من هیچ نمی دانم ، تو قربة الی الله مرا بیاموز

بهلول گفت : چون به نادانی خود معترف شدی ترا بیاموزم ...

بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب بجا آوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود ...

گفت جزاک الله خیرا

بهلول ادامه داد : و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود ، هر عبارت که بگویی وبال تو باشد . پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است ، اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد ... 

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 10 چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 8:37
حكايتهاي مديريت 10
متن حكايت
مهندسي بود كه در تعمير دستگاه هاي مكانيكي استعداد و تبحر داشت. او پس از 30 سال خدمت صادقانه با ياد و خاطري خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شركت درباره رفع اشكال به ظاهر لاينحل يكي از دستگاه هاي چندين ميليون دلاري با او تماس گرفتند. آنها هر كاري كه از دستشان بر مي آمد انجام داده بودند و هيچ كسي نتوانسته بود اشكال را رفع كند.
بنابراين، نوميدانه به او متوسل شده بودند كه در رفع بسياري از اين مشكلات موفق بوده است. مهندس، اين امر را به رغبت مي پذيرد. او يك روز تمام به وارسي دستگاه مي پردازد و در پايان كار، با يك تكه گچ علامت ضربدر روي يك قطعه مخصوص دستگاه مي كشد و با سربلندي مي گويد: «اشكال اينجاست!»
آن قطعه تعمير مي شود و دستگاه بار ديگر به كار مي افتد. مهندس دستمزد خود را 50000 دلار معرفي مي كند. حسابداري تقاضاي ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفي مي كند و او بطور مختصر اين گزارش را مي دهد: «بابت يك قطعه گچ: 1 دلار و بابت دانستن اينكه ضربدر را كجا بزنم: 49999 دلار»
شرح حكايت
اين شركت توانايي انتقال دانش از نيروهاي با تجربه به نيروهاي جديد را ندارد و بنابراين براي استفاده دوباره از دانش توليد شده در طول سالها در شركت، كه هزينه هاي زيادي براي آن پرداخت كرده است، بايد دوباره هزينه كند.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 9 سه شنبه هجدهم آبان 1389 11:0
حكايتهاي مديريت 9
متن حكايت
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يك بيمارستان معروف، بيماران يك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهاي يكشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. اين مسئله باعث شگفتي پزشكان آن بخش شده بود به طوري كه بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند. كسي قادر به حل اين مسئله نبود كه چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهاي يكشنبه مي ميرد. به همين دليل گروهي از پزشكان متخصص بين المللي براي بررسي موضوع تشكيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد كه در اولين يكشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذكور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضي صليب كوچكي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و ... دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود كه «پوكي جانسون» نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات (Life support system) را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول كار شد!!
شرح حكايت
1- بيشتر مسائلي كه عجيب و ناشناخته به نظر مي رسند علت هاي پيچيده و ناشناخته ندارند.
2- نظافتچي پاره وقت روزهاي يكشنبه چقدر منظم است. شايد اين نظم و وقت شناسي به خاطر نظارت و حساسيت مديريت مربوطه باشد.
3- مديران مربوط به آموزش نيروي انساني بيمارستان، آموزش لازم را به نيروي انساني نداده اند.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 8 سه شنبه هجدهم آبان 1389 10:58
حكايتهاي مديريت 8
متن حكايت
بچه شتر: چند تا سوال برام پيش آمده است. ميتونم ازت بپرسم مادر؟
شتر مادر: حتماً عزيزم. چيزي ناراحتت كرده است؟
بچه شتر: چرا ما كوهان داريم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حيوانات صحرا هستيم. در كوهان آب و غذا ذخيره ميكنيم تا در صحرا كه چيزي پيدا نميشود بتوانيم دوام بياوريم.
بچه شتر: چرا پاهاي ما دراز و كف پاي ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتاً براي راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن اين مدل پا را داريم.
بچه شتر: چرا مژه هاي بلند و ضخيم داريم؟ بعضي وقتها جلوي ديد من را ميگيرد.
شتر مادر: پسرم. اين مژه‌هاي بلند و ضخيم يك نوع پوشش حفاظتي است كه چشمهاي ما را در مقابل باد و شنهاي بيابان محافظت ميكنند.
بچه شتر: فهميدم. پس كوهان براي ذخيره كردن آب است براي زماني كه ما در بيابان هستيم. پاهايمان براي راه رفتن در بيابان است و مژه هايمان هم براي محافظت چشمهايمان در برابر باد و شنهاي بيابان است...
بچه شتر: فقط يك سوال ديگر دارم.....
شتر مادر: بپرس عزيزم..
بچه شتر: پس ما در اين باغ وحش چه غلطي ميكنيم؟

شرح حكايت
مهارتها، علوم، توانائيها و تجارب فقط زماني مثمر ثمر است كه فرد در جايگاه واقعي و درست خود باشد.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 3 پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 9:18

حكايتهاي مديريت 3

متن حكايت

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي‌گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت: "اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد.

شرح حكايت

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجر به سمتمان پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش بكنيم يا نكنيم!

قابل توجه مديران؛ به محيط داخلي و خارجي سازمان خود به اندازه كافي توجه داشته باشيد. ذينفعان داخلي و خارجي سازمان را در نظر بگيريد و به خواستها و نيازهاي آنها توجه كنيد. نيروي انساني به عنوان يك سيستم طبيعي زنده و هوشمند و سازمان به عنوان يك سيستم اجتماعي پيچيده، رفتارهاي متنوع و پيچيده‌اي از خود نشان مي‌دهند كه حكم «پاره آجر» حكايت را دارند اما به آن سادگي كه مرد ثروتمند متوجه پاره آجر شد مديران نخواهند توانست «پاره آجرهاي» نيروي انساني و سازمان را درك كنند. چرا كه نوع آنها متنوع، پيچيده بوده و داراي معاني مختلف هستند و ممكن است خود را در قالب نقاط قوت و ضعف نشان دهند. بنابراين بايد شناخت كافي نسبت به نيروي انساني و سازمان خود داشته باشند و رفتار و سبك متناسب با مديريت آنها را بكار بندند. هم‌چنين محيط خارجي سازمان نيز بايد بررسي شود و «پاره آجرهايي» كه در قالب فرصت‌ها و تهديدها در پيش روي سازمان قرار مي‌گيرند، پيش از آنكه مانند پاره آجر به سازمان صدمه بزنند، شناسايي شده و رفتار مناسب براي برخورد با آنها اتخاذ شود.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 4 پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 9:17

حكايتهاي مديريت 4

متن حكايت

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

 

شرح حكايت

در اين داستان مي‌بينيم ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 5 پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 9:17

حكايتهاي مديريت 5

متن حكايت

هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها يك شركت مشاور انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌سانتيگراد كار مي‌كرد.

 

اما روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!

شرح حكايت

اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.

تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا) يا تمركز روي راه‌حل(نوشتن در فضا با خودكار).

 

 

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 6 پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 9:16

حكايتهاي مديريت 6

متن حكايت

نجار پيري بود كه مي‌خواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه مي‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد.

كارفرما از اين كه ديد كارگرش مي‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بي‌حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : «اين خانه متعلق به توست. اين هديه‌اي است از طرف من براي تو ».

نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر مي‌دانست كه دارد خانه‌اي براي خودش مي‌سازد، مسلماً به گونه‌اي ديگر كارش را انجام مي‌داد.

شرح حكايت

دلزدگي از يك شغل و اصرار بر انجام آن توسط مديران باعث عدم اجراي صحيح آن شغل مي‌گردد.

 

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 7 پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 9:15

حكايتهاي مديريت 7

متن حكايت

يك روز رئيس يك شركت در رستوراني، واقع در مركز شهر ناهار مي‌خورد. وسط ناهار بود كه صداي آشناي 4 نفر را از غرفه كناري شنيد. بحث آنقدر شديد بود كه او نمي توانست استراق سمع نكند. او مي‌‌‌شنيد كه هر يك از مديران با غرور درباره قسمت خود داد سخن مي‌دادند. مهندس ارشد بخش توليد مي گفت: "بحثي نيست، بخشي كه مهمترين كمك را به موقعيت يك شركت مي كند بخش توليد است. اگر شما در شركت خود توليد خالص نداشته باشيد، پس هيچ دستاوردي نخواهيد داشت."

ناگهان مدير بخش فروش، وسط حرف او پريد و گفت: "اشتباه است! بهترين توليد دنيا بي فايده است مگر اينكه براي فروش آن، بخش فروش و بازاريابي نهايت سعي خود را بكند."

معاون سازمان كه مسئول روابط عمومي و همگاني بود، نظر ديگري داشت و مي‌گفت: "اگر شما درون و برون شركت تصوير خوبي نداشته باشيد، شكست حتمي است. هيچ كس محصول شركتي را كه مورد اطمينان نيست نمي‌خرد."

ديگر معاون رئيس كه مسئوليت روابط انساني سازمان را به عهده داشت، در واكنش به او گفت: "ما همه مي دانيم كه قدرت يك شركت بر پايه افراد آن شركت است. يك شركت با افرادي كه شخصا" داراي انگيزه قوي منفي هستند، به بن بست مي‌رسد."

هر يك از چهار مرد بلند پرواز در زمينه مورد علاقه خود بحث مي كردند. بحث ادامه يافت تا اين كه رئيس ناهار خود را تمام كرد. او هنگام بيرون رفتن از رستوران كنار غرفه آنها ايستاد و گفت: "آقايان محترم، من ناخودآگاه به صحبت هاي شما گوش كردم و از افتخاري كه هر يك از شما در قسمت خود بدست آورده ايد، لذت بردم، اما بايد بگويم كه تجربه به من نشان داده است همه شما اشتباه مي‌كنيد. هيچ بخشي از يك شركت به تنهايي مسئول موفقيت آن نيست. اگر شما به عمق مساله فكر كنيد، در مي‌يابيد كه مديريت يك شركت موفق درست مثل شعبده بازي است كه سعي مي‌كند 5 توپ را در هوا نگه دارد. چهار عدد از اين توپ ها سفيد هستند و روي يكي از آنها نوشته شده است : "توليد". روي ديگري نوشته شده است: "فروش". روي توپ ديگر نوشته شده "روابط عمومي و همگاني " و روي توپ چهارم نوشته شده : "مردم". علاوه بر اين چهار توپ سفيد ، يك توپ قرمز وجود دارد. روي اين توپ قرمز نوشته شده است: "سود". هميشه شعبده باز بايد به خاطر داشته باشد كه هر چه اتفاق بيفتد نبايد توپ قرمز را روي زمين بيندازد."

حق با او بود. يك شركت با بهترين ميزان توليد، عاليترين وجه در بين مردم، داشتن افراد بسيار متعهد و پشتيباني مالي بسيار بالا، بدون سود به زودي دچار مشكل مي‌شود. مشكلي كه به سرعت 500 شركت موفق را به يك خاطره تبديل مي كند.

شرح حكايت

در اغلب سازمانها بعضي از مديران و بخشها، نقش خود را كليدي و يا اصل و بقيه را حاشيه مي‌پندارند و اهميت و جايگاه خود را بيش از بيش در سازمان بزرگ مي‌پندارند به گونه اي كه نقش ديگران را ناديده مي‌انگارند و از اين نكته غافلند كه سازمان آنها در حقيقت يك سيستم بهم پيوسته است و موفقيت هر عضو از اعضا وابسته به سايرين است.

چو عضوي بدرد آورد روزگار                              دگر عضوها را نماند قرار

مي‌توان گفت كه توپ قرمز، هدف يك سيستم يا سازمان است و توپ‌هاي سفيد، وسيله رسيدن به آن هدف هستند، نه خود هدف. معمولاً جابجايي در اهداف به دليل نگرش اشتباه در مورد هدف و وسيله رخ مي‌دهد.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حكايتهاي مديريت 2 پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 9:8

حكايتهاي مديريت 2

متن حكايت

روزي از روزها، در يكي از شركت هاي صنعتي مديري توانمند كار مي‌كرد كه آوازه "تصميم گيرنده سريع " را با خود يدك مي‌كشيد. هر زمان كه يكي از كارمندان آن شركت نزد اين مدير مي‌آمد و مشكلي را با او در ميان مي‌گذاشت، مدير توانمند ما در حالي كه با يك دست در جيب و يك دست زير چانه به سقف خيره مي‌شد، اندكي به تفكر مي‌پرداخت و سپس سريعاً و با اقتدار كامل پاسخ مثبت يا منفي خود را اعلام مي‌كرد به طوري كه كارمندان از اين همه اعتماد به نفس كه در رييس خود مي‌ديدند دچار شگفتي مي‌شدند.

پس از گذشت چند سال ، با تصميمات و تدابير سريعي كه اين مدير اتخاذ مي‌كرد، شركت آنها عالي ترين مدارج پيشرفت را پيمود. داستانهاي زيادي در مورد توانايي مرموز تصميم گيري سريع اين مدير نقل مي‌شد و حتي كار به دخالت دادن نيرو هاي فوق طبيعي نيز كشيده شده بود. يك روز، رييس قسمت فروش شركت نزد او آمد و پس از ارائه طرحي از او خواست نظرش را در باره آن طرح بيان كند. مدير، پس از برانداز كردن آن طرح و پرسيدن چند سوال، اندكي به تفكر پرداخت و گفت: "طرح خوبي است، آن را به مرحله اجرا در آور". روز ديگري، از مدير در مورد وضعييت سالن غذا خوري شركت سوال شد و پيشنهاد گرديد كه محل آن به جاي ديگري تغيير يابد. اما مدير پس از طرح چند سوال ابراز داشت : "سالن در همان جايي كه هست باقي بماند".

تصميم گيري سريع و موكد و بدون تاخير و هميشه جواب سريع و صريح دادن از خصوصيات برجسته مدير توانمند ما بود كه ساير مديران در مورد آن غبطه مي‌خوردند. سالها گذشت و آن شركت با مديريت آن مدير، پيشرفتهاي زيادي نمود تا اينكه يك روز زمان باز نشستگي او فرا رسيد. مدير جانشين كه از تواناييهاي مدير قبلي اطلاع كامل داشت از او خواست كه راز موفقيتش را با او در ميان بگذارد. مديرقديمي با كمال ميل حاضر شد كه رازش را برملا سازد. اين بود كه گفت: "راز كار من لوبياست" . مدير جديد كه كاملا گيج شده بود از او خواست كه مسئله را بيشتر توضيح دهد. به همين سبب مدير قديمي مقداري لوبيا از جيبش درآورد و پس از اينكه آنها را در اين دستش ريخت و دو باره در جيبش قرار داد گفت: "سالها قبل پي بردم كه اگر تصميم گيري در مورد مسئله اي را به عقب بياندازي آن مسئله بسيار بدتر و مشكل تر از قبل مي‌شود. اين بود كه من روشي را براي تصميم گيري سريع ابداع نمودم. روش من به اين ترتيب بود كه پس از تهيه مقداري لوبيا، آنها را در داخل جيبم قراردادم و هر زمان كه مجبور بودم در مورد سوالي جواب بله يا نه بدهم مقداري از آن لوبياها را به اندازه يك مشت بر مي‌داشتم و در داخل جيبم شروع به شمارش آنها مي‌كردم. اگر مجموع اين لوبياها عددي فرد بود جواب منفي و اگر مجموع آنها زوج بود جواب مثبت مي‌دادم ".

مدير قبلي ادامه داد: "همانطوريكه مي‌بيني فرقي نمي كرد كه جواب من مثبت باشد يا منفي بلكه چيزي كه مهم بود اين بود كه جريان تصميم گيري به تعويق نيافتد. البته تصميمات من گاهي از اوقات غلط از آب در مي‌آمد و اين امري اجتناب ناپذير بود. اما، چه درست و چه غلط، تصميم گيري بايد هرچه سريعتر صورت پذيرد تا بتوان انرژي خود را صرف چيزهايي كه واقعاً اهميت دارند نمود". اين گونه بود كه مدير جديد نيز همراه با مقداري لوبيا داخل جيبش، پست مديريت را از آن مدير توانمند تحويل گرفت .....

شرح حكايت

در اين حكايت در مورد اهميت تصميم گيري سريع و بموقع صحبت شده است. به نظر مي رسد علاوه بر درستي هر تصميم، اتخاذ تصميم بموقع نيز اهميت زيادي دارد بطوري كه با درستي تصميم برابري دارد. عدم تصميم بموقع بعضي اوقات از تصميمات صحيح ديرهنگام نيز بدتر است.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

داستان آرامش پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 9:7

آرامش - داستان

 

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد همونطوری كه خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

نتیجه اخلاقی داستان

عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست
آرامش مال كسي است كه صادق است
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند

 

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

چقدر خنده داره !! چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 19:56
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا
میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
 
· چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه
اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
 
· چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد
اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
 
· چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم
چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ
مشکلی نداریم!
 
· چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می
کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و
خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
 
· چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته
اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
 
· چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه
رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!
 
· چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در
برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو
آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
 
· چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما
سخنان کتب مقدس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!
 
· چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا
کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
 
· چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به
دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می
گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا
نگفتن اون فکر می کنید!
 
خنده داره . اینطور نیست؟!
 
دارید می خندید؟
 
دارید فکر می کنید؟

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

سقراط حکیم چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 19:55
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.

علت ناراحتی اش را پرسید. پاسخ داد: 

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم.
 
جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت
 
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
 
سقراط گفت:  چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت:
 
 خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
 
سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
 
 و از درد و بیماری به خود می پیچد
 
 ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
 
 مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
 
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.سقراط پرسید:
 
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
 
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت
 
 و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
 
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی
 
که او را بیمار می دانستی 
 
 آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟
 
و آیا کسی که رفتارش نادرست است روانش بیمار نیست؟
 
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
 
بیماری فکری و روان  نامش غفلت است
 
 و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد
 
و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
 
پس از دست هیچ  کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر
 
 و آرامش خود را هرگز از دست مده
 
 و بدان که هروقت کسی بدی می کند

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

قرآن ! من شرمنده توام (دکتر شریعتی) چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 19:55
قرآن ! من شرمنده توام (دکتر شریعتی)


قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند " احسنت …! " گویی مسابقه نفس است …
قرآن !‌من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

کودکی ! چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 19:54
روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
ـ بله
ـ می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
ـ مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من».

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |