تبليغاتX
پشتیبان شبکه !
کتاب یک عاشقانه آرام یکشنبه سیزدهم آذر 1390 12:22
کتاب یک عاشقانه آرام.اثری ماندگار از نادر ابراهیمی

http://www.4shared.com/get/H9E7yqA8/asheghane_aram.html

کتاب صوتی یک عاشقانه آرام:

بخش اول

https://rapidshare.com/#!download|104|284638162|YekAsheghaneh.part1.rar|33050

بخش دوم

https://rapidshare.com/#!download|663|284638308|YekAsheghaneh.part2.rar|32984


نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

وداع یکشنبه ششم آذر 1390 21:22

می روم خسته و افسرده و زار

     سوی منزلگه ویرانه ی خویش

     به خدا می برم از شهر شما

     دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

     می برم تا که در آن نقطه ی دور

     شستشویش دهم از رنگ گناه

     شستشویش دهم از لکه ی عشق

     زین همه خواهش بیجا و تباه

      می برم تا ز تو دورش سازم

     ز تو ای جلوه ی امید محال

     می برم زنده بگورش سازم

     تا از این پس نکند یاد وصال

     ناله می لرزد..می رقصد اشک

     آه بگذار که بگریزم من

     از تو ای چشمه ی جوشان گناه

     شاید آن به که بپرهیزم من

      بخدا غنچه ی شادی بودم

     دست عشق آمد و از شاخم چید

     شعله ی آه شدم صد افسوس

     که لبم باز بر آن لب نرسید

 

     عاقبت بند سفر پایم بست

     می روم خنده به لب خونین دل

     می روم از دل من دست بدار

     ای امید عبث بی حاصل

          " فروغ فرخزاد"


نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

حسین یکشنبه ششم آذر 1390 20:18
حسین برای مبارزه با جهل

قیام کرد نه برای اینکه من و

تو برایش گریه کنیم


نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

خداحافظ جمعه بیست و نهم مهر 1390 11:42
خداحافظ اتاق عزیزم...اتاقی که با دستای خودم ساختم..برای یه مدت دارم میرم کرمانشاه...

در حال ساخت:


پایان کار:


نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

دریا ! پنجشنبه ششم مرداد 1390 23:47
این شعرو خودم گفتم... می دونم مشکل داره ولی قشنگه:


دریا


دریا  ! ، درتابم ، گویی که از من دوری
 دریا ! ، نالانم ، آرامی و مغروری
دریا ! ، می دانم ، همه عمر  پی ام می جویی
دریا ! نگرانم  ، در خوابی و مسروری ؟؟؟
دریا ! می چرخی و می رقصی هم در بر صیادت؟؟!!
این رسم شکارت چیست؟؟ قربان رخ ماهت
دریا ! ، موجت شده خاموش ، بی غرش و مدهوش
برگیر و فشارم ده ، چون عشق در آغوش
دریا !  از سرو بیاموز ، سبز است همه روز   
می گوید و می خندد بر غصه ی دیروز

 سعید رضا ولی زاده (سرو)

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

همدان... شهر تمدن ایران سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 16:3
سلام

نمی دونم چرا دیگه دستم به وبلاگ نویسی نمی ره... هرچی می نویسم پاک می کنم !!!

نمی دونم من سخت گیر شدم ...یا زندگی سخت میگره ؟!!!

جاتون خیلی خالی...رفتیم همدان...اونم مجردی :D

خیلی خوش گذشت... چون رضا  ( از بچه های همدان ...) باهامون بود... و کل جاهای دیدنی  همدان رو به ما نشون داد.

مثل آبشار گنج نامه...عباس آباد...غار علی صدر ...شهر سفال لاله جین  ، بازار همدان و ...


عکس زیر مربوط به آبشار گنج نامه در همدان هست... چقدر خوشتیپم...:D



نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

فروغ فرخ زاد !!! سه شنبه هفدهم خرداد 1390 17:22

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی توفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم.....

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

D-link و حس زندگی !!!! شنبه سوم اردیبهشت 1390 22:40

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

لینک سرفصل تمام دروس رشته های ارشد سه شنبه دهم اسفند 1389 10:20

ارشد قبول شدم !!! چهارشنبه چهارم اسفند 1389 17:53
امروز خیلی خوشحالم...چون برام یه اس ام اس امد:

دانشجوی عزیز قبولی شما را در رشته فناوری اطلاعات گرایش شبکه در دانشگاه علوم و تحقیقات کرمانشاه را تبریک می گوییم

خدایا شکرت...اما از یه طرف اینقدر زور زدیم واسه سربازی امریه گرفتیم که حالا باطل میشه..بهرحال قسمت بوده....بازم خدایا شکرت....

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

پایان آموزشی... سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 13:2
هورا...آموزشی هم تموم شد...خیلی دلتون تنگ شده بود واسم..نه؟؟؟
این چند روز آخر که تو اردو بودم خیلی سخت گذشت...مثل .... کوله و تجهیزات بارمون کردن..چندین بار پیاده روی برد بلند  و خشم شب و مانور  و...    آه..خدای من.... ولی بالاخره تموم شد
این شعر تقدیم به شماها..


كــوچـــه

اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری


بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن
عاشق دیوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر كن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران
است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم كه : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید كه : دگر از تو
جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

خاطرات سربازی سه شنبه پنجم بهمن 1389 10:55
خوب ۳۵ روزش هم گذشت ... خدا رو شکر..دیگه عادت کردیم...روز های اول اونا بشین پاشو میدادن و ما خسته می شیدم و حالا اونا بشین پاشو میدن تا خودشون خسته می شن

دیگه میدون تیر ها هم تموم شد... کارهای سختش می مونه چندتا رزم شبانه و اردو و اونم می گذره به امید خدا...

اما جاتون خالی دیروز رفتیم آشپزخونه...(همه می رن آشپرخونه بخور بخور) ما پدرمون درامد ....۴ تن گوشت یخی و مرغ  خالی کردیم

بعدشم چند تا دیک چرب با بدبختی شستیم

اما بازم بد نبود...دیگ سیب زمینی سرخ کرده اونجا بود هر کاری میکردیم چند تا بر می داشتیم می خوردیم

راستی الان اربعین و من نزدیک حرم امام رضا هستم...جاتون خالی زیارتی هم کردیم.

نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

آشخور کچل پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 19:3
خوب به نظر می رسه کم کم دوران پشتیبانی داره به پایان می رسه !!!!

9 ماه تلاش بی وقفه در مقایسه با  روز های اول که زنگ خور اتاق از 118 بیشتر بود کار رو به جایی رسونده که از صبح تا ظهر یکی دو مورد بیشتر نیست.نشون میده که شبکه سازمان یکدست شده ، ایرادات تکراری و اصلی رفع شده و....

 

شاید مهمترین کار من در این مدت مستند سازی روند کارم بود.جوریکه که الان هرکس به جای من بیاد با مطالعه مستندات می تونه همون کارها را انجام بده.

از 4 شنبه ( اول دی ماه 89) دیگه کسی


به من آقای مهندس نمیگه....احتمالا


میگن سرباز ، بعضی ها هم میگن آشخور


کچل !!!! بهرحال بعد از دو ماه برمیگردم.


تا اون موقع خداحافظ



نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

مصاحبه یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 23:11
امروز مصاحبه داشتم....برای امریه تو یه سازمان دولتی.. بماند که چی گفتم و حاجی چی گفت... اما واقعا متاسفم که هرچی پرسید یا مذهبی بود یا سیاسی.. تازه منو محکوم کرد که مطالعات دینیم کمه..

من بهش گفتم اسلام دین عقله..و من چیزی که با عقلم مخالف باشه نمی پذیرم..و حاجی گفت : تو هقلت ناقصه !!!!

قرآن مكرم بيش از 48 بار به تعقل و بيش از 17 بار به تفكر دعوت نموده و بارها صاحبان خرد را با عنوان زيباى اولوالالباب ستوده است و شايسته بشارت خويش نموده است ; چنان كه مى‏فرمايد:

فبشر عبادالذين يستمعون القول و يتبعون احسنه اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوالالباب [زمر / 18] ; اى پيامبر به آن دسته از بندگانم كه سخنها را مى‏شنوند و از بهترين آنها پيروى مى‏كنند، بشارت بده كه آنها كسانى هستند كه خدا هدايتشان نموده و آنها خردمندند

در انتهای بسیاری از آیه های قرآن اینگونه آمده که این آیه ها را فرستادیم تا تعقل کنید

3- سوره: 16 , آیه: 12

و شب و روز و خورشيد و ماه را براى شما رام گردانيد و ستارگان به فرمان او مسخر شده‏اند مسلما در اين [امور] براى مردمى كه تعقل مى‏كنند نشانه‏هاست .


5- سوره: 30 , آیه: 24

از آسمان به تدريج آبى فرو مى‏فرستد كه به وسيله آن زمين را پس از مرگش زنده مى‏گرداند در اين [امر هم] براى مردمى كه تعقل مى‏كنند قطعا نشانه‏هايى است


7- سوره: 67 , آیه: 10

و گويند اگر شنيده [و پذيرفته] بوديم يا تعقل كرده بوديم در [ميان] دوزخيان نبوديم


ش 10- سوره: 36 , آیه: 62

و [او] گروهى انبوه از ميان شما را سخت گمراه كرد آيا تعقل نمى‏كرديد


نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |

دوشنبه هشتم آذر 1389 8:7
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: خداوندا نمی فهمم؟! خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!' هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
نوشته شده توسط سعیدرضا  | لینک ثابت |